سفرنامه
جمعه ی هفته ی پیش به پیشنهاد آنا جون رفتیم قزوین خونه ی دایی مهدی به خاطره اینکه شما دوتا فسقلی ها تو راه اذیت نشین بابایی براتون بلیط قطار تهیه کرد همش نگران بودم نتونم توی قطار شما دو تا فسقلی رو کنترل کنم چون این روزا فوق العاده بلا شدید بعضی موقعها من و بابایی واقعا کم میاریم خلاصه خدا رو شکر همه چی عالی بود...


دیدید من اصلا مامانمو اذیت نکردم امان ازدست آجی ثنا

کی میگه من همش کارم گریه و اذیته جون من شما قضاوت کنید.




بسه بابا چقدر شاد باشم بیخیال

و اما سارا تپله خندون


قطار ما رسید خسته نباشید..


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



سفرنامه 

